تبليغاتX
نغمه غم انگیز
نغمه غم انگیز
دست پنجشنبه نهم آبان 1387

 

از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

 

نه راحت ز آشیان دیدم نه در پرواز آسایش

همین آرام در کنج قفس باشد اگر باشد

 

 

پ.ن:

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

دلم را بنواز شنبه ششم مهر 1387

 

پائیز می آید

در این تلاطم درد و سکوت و عشق

پائیز می آید

خوش می شود دلم به تماشای رنگ زرد

پائیز می آید

در من

در گوشه دلم

پائیز می آید ...

باران به راه و نگاهم به انتظار

پائیز می ...

 

پ.ن.۱:همه می گن پائیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز ... من میگم عشق بازی خدا با رنگها

پ.ن.۲:جویند همه هلال و من ابرویت/ گیرند همه روزه و من گیسویت/ از جمله دوازده ماه تمام/ یک ماه مبارک است و آن هم رویت

پ.ن.۳:ما آمدیم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ... نه آنکه به هر قیمتی زندگی کنیم!

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه نهم مرداد 1387

پا به پای شمع تولدم

آب می شوم ...

 

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

« گریز » پنجشنبه نهم خرداد 1387

 

دیگر بر روی زمین آرام نمی گیرم

 

نردبانی می خواهم که به اوجم برساند

 

می خواهم در گریز خویش تو را نیز از پی خود بکشانم

 

سبک باش! سبکبار شو!

 

مگذار سنگینی سبک ترین خاطره گذشته ، تو را به بند کشد ...

 

به ابتدای خود برگرد ...

 

ای جاده ها ! ای جاده های فرو بسته!

 

رهایتان می کنم .

 

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

عدالت ؟!! چهارشنبه یکم خرداد 1387

 

نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس

 

غریب بود کسی را نداشت الا واکس

 

نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت

 

و گاه بغض صدا می شکست ، " آقا واکس "

 

درست اول پاییز هفت سالش بود

 

و روی جعبه مشقش نوشت " بابا واکس"

 

برای خنده لگد زد به زیر قوطی و بعد

 

صدای خنده مرد و زنی که " ها ، ها ، واکس"

 

چقدر روی زمین خنده دار می چرخد

 

چه داستان عجیبی ، بله در اینجا واکس

 

پرید توی خیابان ، پسر به دنبالش

 

صدای شیهه ی ماشین رسید ، اما واکس -

 

یواش قل زد و رد شد کنار جدول ماند

 

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس

 

.

 

غروب بود و دنیا هنوز می چرخید

 

و کفشهای همه خورده بود آیا واکس

 

کسی میان خیابان سه بار مادر گفت

 

و هیچ چیز تکان نخورد حتی واکس

 

صدای باد ، خیابان و جعبه ای کهنه

 

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس ...

 

 

" میر رکنی"

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

... سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
 

دیوارهای تنهایی اتاقم ، شبهای خیس بارانی و حتی خیابانهای شلوغ و خسته همه می دانند که این ثانیه ها دست در دست غم به جنگ من آمده اند

 

من اما هنوز ایستاده ام ...

 

از چه دلتنگ شوم!

 

به خدا من در این قبر شلوغ از های و هوی بی خیالان زنده ترم!

 

من در این زیرزمین تاریک دل هنوز برای شور چشمانم ، آواز می خوانم

 

درختان سرزمین دور را دیگر نمی خواهم ...

 

چشمهای مهربانان را هم سالهاست که پیچیده ام لای کتاب دل

 

من هنوز در اعماق این دریای اشک نفس می کشم

 

اشکهای من غرور شکسته ام نیستند!

 

من با اشکهایم بر فراز کوه مغرور صبر هم رفته ام ...

 

.

 

چندی است نغمه هایم همه بوی باران می دهند

 

نفسم گاهی بوی نماز می دهد ، بوی چشمان لرزان مهربانان

 

گاهی سالهای دور اعجازم را می شکنند

 

گاهی از ته دل آه می کشم ...

 

در این هیاهوی تکراری جای کسی خالی نیست!

 

من اما این حبس بی پایان دل را چه کنم ؟

 

 

پ . ن : »»»» ... ...««««

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

قاصدک! جمعه شانزدهم فروردین 1387

 

قاصدک ، غم دارم

غم آوارگی و در بدری

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من

همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

قاصدک غم دارم

غم به اندازه سنگینی عالم دارم ...

 

پ .ن : فقط تو با باد نمی آیی ... تو با هیچ چیز و هیچ کس نمی آیی!

زحمت نکش باد!

قاصدک ها این جا

           با تلنگر هم نمی پرند!!!

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

... دوشنبه بیستم اسفند 1386

 

شگفتا!

خنده و گریه ام جایشان را با هم عوض کرده اند

دیرگاهی است موجودی لبخندم ته کشیده

گویی غم ، خودش را به ضربان قلبم تقسیم کرده

...

سفری در پیش دارم .

 

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

سکوت بالهایم پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

 

من از کبوتریم دست می کشم!

 

سکوت بال مرا هیچکس نمی شکند ...

 

پرواز هم به بال و پرم پشت کرده

 

برای بال زدن اعتماد من گم شد!

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

خالی ِ خالی ِ خالی هایم! جمعه سی ام آذر 1386

 

خالی ِ خالی ِ خالی هایم

 

به پوست باد شده از شادی

 

در خالی ِ خالی ها

 

می مانم

 

سیاه می شوم

 

وقتی که شب

 

می آید

 

سپید می شوم

 

وقتی که روز می تابد

 

از خواب و خالی ِ خالی ها می آیم

 

رسوب  می کنم در خود

 

سنگم

 

رها می شوم از خود

 

بادم

 

خوابم، بادم، سنگم، ابرم

 

عشقم، عشقم، عشقم

 

شادم، شادم، شادم

 

خالی ِ خالی ِ خالی هایم!

 

 

 

 

پ . ن . 1: به خاطر قولی که بهت دادم ...* قاصدکم!*

 

پ . ن . 2: حتی بلند ترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه ی گرم خداوند بر صورت زندگی ،

وقتی همه چیز یخ می زند!

  

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

می شد ... پنجشنبه یکم آذر 1386

 

می شد جوانه کرد

 

از دستهای خاک

 

اگر باد سر به زیر

 

پائیز را به پای وقت باران نمی گذاشت

 

می شد صبور ماند تا انتهای شب

 

اگر بغض آسمان

 

از غربت همیشگی ما نمی شکست

 

می شد تمام پنجره ها را گشود

 

بی تاب و بی ملال از ابتدای روز

 

تصویر انتهای زمین را نظاره کرد

 

می شد عروج کرد

 

از چشم آفتاب

 

اگر دستهای ما

 

بر آن اصالت خالص قنوت داشت

 

می شد بهار بود

 

در فصل سرد سال

 

اگر آسمان ما دست از اجابت نم باران نمی کشید

 

می شد جوانه کرد ...

 

می شد بهار بود ...

 

می شد عروج کرد ...

 

تنها اگر که ...

 

تنها اگر

 

دو چشم تو

 

بیدار می شدند

 

پائیزمان چه دست کمی از بهار داشت؟!

 

 

 

 

 

پ . ن :»»» دلم ... این روزها ... ترجمه ی آشوب ها و فاصله هاست...!«««

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

« ناگهان چقدر زود دیر می شود » سه شنبه هشتم آبان 1386

"ناگهان چقدر زود دیر می شود"

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

 شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن...

"قیصر امین پور"

 

پ . ن . ۱: و او هم پرواز کرد ... گویی زمین تاب دلهایی چنین عاشق را ندارد ...  روحش شاد.

پ .ن .۲:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولى دل به پائیز نسپرده ایم / چو گلدان خالى لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم... " قیصر امین پور"

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

" پرنده ای به رسالت مبعوث شد" شنبه بیست و هشتم مهر 1386

 

خداوند گفت:"دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آنگونه که شما انتظار دارید؛ اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد

ماند."

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آواز خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

و خدا گفت: " اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد."

خداوند رسولی از آسمان فرستاد . باران ، نام او بود. همین که باران، باریدن گرفت ، آنان که اشک را می شناختند ، رسالت او را دریافتند ، پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

خدا گفت: " اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید."

خداوند پیغامبر باد را فرستاد ، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت، پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان پیام او را فهمیدند ، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

خدا گفت: " آن که خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است."

خدا گلی را از خاک برانگیخت، تا معاد را معنا کند.

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ، رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت: " اگر بفهمید ، تنها با گلی قیامت خواهد شد."

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند و مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند، پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند.

خدا گفت: " آن که به پیغمبرآبها اقتدا کند، به بهشت خواهد رفت."

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: " جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر. اما هم امروز ایمان بیاور که پیغامبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است..."

" عرفان نظر آهاری"

 

پ . ن.1 : خدایا دلم می خواست  یه جایی باشی، حتی اگه شده یه جای دور . اون وقت حتما می یومدم پیشت. حتی اگه پیش تو اومدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم.

می گن تو همه جا هستی؛ اما من پیدات نمی کنم. مگه تو نگفتی" من از رگ گردن به شما نزدیکترم"!!

همه اش به این آیه فکر می کنم. مثل یه راز می مونه. یه راز مبهم که من نمی تونم اون رو بفهمم.

اخه رگ گردن نزدیک ما نیست. درون ماست. قسمتی از ماست.

به این آیه فکر می کنم و دلم هُری می ریزه!

انگار یه چیزی توی رگهام راه می افته. یه چیز دوست داشتنی و قشنگ.

خدایا این چیزی که توی رگهای من می گرده ، تویی؟

 

پ ن . 2: خیلی وقتها خدا آدمها رو دعوت می کنه به نگاه کردن. ولی حیف که ما آدمها ، خوب نگاه کردن رو بلد نیستیم. ما ذوق زده نمی شیم ، تعجب نمی کنیم و اصلا حواسمون نیست که خدا همین جاهاست. توی همین باغچه ، لای همین ابرها ، روی همین ثانیه ها. چشمهای ما به همه چیز عادت کرده اند، به همه چیز!      تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا حالا شده که با دیدن چیزی ، مثلا یه درخت ، یه پرنده یا یه منظره ، اونقدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگی خدا تو واقعا فوق العاده ای!

 

پ . ن . 3: پاییـــــــــــــز رو خیلی دوست دارم...!!

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: | لينک ثابت |

"اندوه مهربان" شنبه هفتم مهر 1386

امشب ای ماه تو همدرد من مسکینی...

 

 

انتظار کهنه ی لحظه ها بوی نم گرفته

 

نمی دانم اشک های من بودند یا باران پشت شیشه!!!

 

سردمه

 

دستانم سرد شده اند

 

حتی نگاهم ... !!

 

خدای من! امشب دلتنگی را دلتنگم و انتظار را ... بیهوده به بدرقه آمده ام

 

اما صدایم ... اما نگاهم ... دلم!!!

 

دلم همیشه ی ابری است

 

آسمان نگاهم زخمی است

 

"هوای حوصله هم ابری است"

 

و صدایم در انتظار تلخ سکوتی دوباره است

 

و جاده ها که فرو می خورند گام هایم را

 

*

 

امشب تنهایی تنهاتر از شب های دیروز است

 

تنهایی؟!

 

من و فانوس ماه و سکوت شب و صدای ساز و ...

 

اندوهی مهربان در دلم!!!

 

...

 

تو می دانی ای ماه ای روح شب ها

 

نگاه صبورم ، به خوشبختی روحم ایمان ندارد!!!

 

آه ای سکوت کور نگاهم کن

 

در من امید دیدن فردا نیست!

 

نوشته شده توسط نغمه | موضوع: اندوه مهربان | لينک ثابت |

 
The Template Edited By: LONELYNESS.BLOGFA.COM
Copyright © 2007: All Rights Reserved by: N A G H M E Y E G H A M A N G I Z . B L O G F A . C O M